تبليغاتX
سیب سرخ
سیب سرخ
اجتماعی
رمضان
باز امشب حق صدایم کرده است                     وارد مهمانسرایم کرده است

باهمه نقصی که در من بوده است                  بازهم اودعوتم بنموده است

میهمانی شد شروع ای عاشقان                    نور حق کرده طلوع ای عاشقان

باز معشوق سفره داری می کند                    دعوت از عبد فراری می کند

                                حلول ماه رمضان مبارک 

شنبه بیست و سوم مرداد 1389 ساعت 1:12| نویسنده :  شبنم  | 
من آموخته ام...

برای موفقیت آسانسوری وجود نداردشما باید از پله ها بالا بروید

هر چه بیشتر به مردم خدمت کنید بیشتر در دل آنها جای می گیرید

خوب بودن همیشه هزینه ای ندارد

آنچه باعث نگرانی است شاید اتفاق نیفتد

آرزوی کمتر زندگی راحت تر

اگر می خواهید باعث خوشحالی خود شوید سعی کنید دل شخص دیگری را شاد کنید

به هر چه بیندیشید همان خواهد شد

مردم با من همان گونه رفتار می کنند که من به آنها اجازه می دهم رفتار کنند

                                                                                              برگرفته از کتاب سبز زندگی

چهارشنبه شانزدهم تیر 1389 ساعت 2:2| نویسنده :  شبنم  | 
داستان کوتاه

                                                              معلم

یک استاد دانشگاه شاگردان کلاس جامعه شناسی خودرا به

محله ای فقیر نشین در شهری برد تا در باره ۲۰۰ پسر جوان به بررسی بپردازند.از آنان خواسته شد که ارزیابی خودرا از آینده هر یک از آن پسران بنویسند.

شاگردان در مورد هریک از آنان نوشتند:((او شانسی ندارد))بیست و پنج سال بعد استاد دیگری با بررسی قبلی مواجه شد و از شاگردانش خواست ببیند که به سر آن پسرها چه آمده است.

دانشجویان دریافتند به استثنای ۲۰ نفری که از آنجا رفته و یا مرده بودند  ۱۷۶ نفر وضع خوبی دارند و بیشتر از وکلای دادگستری دکترها و تجار معمولی توفیق کسب کرده اند.

استاد جامعه شناس متعجب شد و تصمیم گرفت که موضوع را بیشتر تعقیب کند.خوشبختانه تمامی افراد در همان ناحیه بودند و او توانست از هر یک از آنان بپرسد:((علت کامیابی خود را چه می دانند؟))

در هر مورد پاسخ به این جمله می انجامید :((وجود یک معلم))

آن معلم هنوز زنده بود از این جهت استاد معلم را پیدا کرد و از او که خانمی پیر و با هوش بود پرسید روشی معجزه آسا که باعث شد آن پسر بچه ها از آن محیط فقر بیرون آیند و به توفیق دست یابند چه بوده است؟چشمان معلم برقی زد و چهره اش به تبسمی زیبا باز شدو گفت:((بسیار ساده است آن پسر بچه ها را دوست می داشتم))

پ.ن۱:همیشه قدر دان دبیران و استادان عزیزم هستم که من را مشتاق به معلمی کردند

پ.ن۲: یکی از بهترین لحظات عمرم زمانیست که در کلاس درس و در کنار شاگردانم هستم

پ.ن۳:دو مورد از عوامل موفقیت کاری ام رادر داشتن معلمان خوب و شاگردان قدردان می دانم. 

چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389 ساعت 23:59| نویسنده :  شبنم  | 
تبریک سال نو
سال نو مبارک

عید نو روز شد و موسم گلباران است   خنک آن کس که دلش سبز تر از ریحان است

هر طرف می نگری جلوه گری کرده بهار   بی جهت نیست که شایسته گلباران است

                                                       

سال خوبی رو برای همه هموطنانم آرزومندم...

یکشنبه یکم فروردین 1389 ساعت 1:23| نویسنده :  شبنم  | 
نیایش

خدایا !

چون ماهیان که از عمق و وسعت دریا بی خبرند عظمت و ژرفای عشق تورا

نمی شناسم.

فقط می دانم که معبود این دل خسته هستی و اگر دیده از من برگیری خواهم مرد...

                                                         

شنبه دوازدهم دی 1388 ساعت 23:42| نویسنده :  شبنم  | 
  سلام!

این جمله را می خواستم اولین ماه پاییز بنویسم اما آخرین ماه پاییز نوشتم...

وقتی برگهای پاییز را زیر پا له می کنی یادت باشه

 روزی به تو نفس داده بود...

                           

یکشنبه یکم آذر 1388 ساعت 23:55| نویسنده :  شبنم  | 
داستان کوتاه
                                                     صداقت

روزی پادشاهی سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمن از دست داده بودتصمیم گرفت برای خود جانشینی انتخاب کند.

پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هرکدام دانه گیاهی داد و از آنها خواست دانه را در یک گلدان بکارند و گیاه رشد کرده را در روز معینی نزد او بیاورند.

((پینک))یکی از آن جوانها بود و تصمیم داشت تمام تلاش خود را برای پادشاه شدن به کار گیرد بنابراین با تمام جدیت تلاش کردتا دانه را پرورش دهدولی موفق نشد.به این فکر افتاد که دانه را در آب و هوای دیگری پرورش دهد به همین دلیل به کوهستان رفت و خاک آنجارا هم آزمایش کرد ولی موفق نشد.

((پینک))حتی با کشاورزان دهکده های اطراف شهر مشورت کرد ولی همه این کارها بی فایده بود و نتوانست گیاه را پرورش دهد.

بالاخره روز موعود فرا رسید .همه جوانها در قصر پادشاه جمع شده و گیاه کوچک خودشان را در گلدان برای پادشاه آورده بودند.

پادشاه به همه گلدانها نگاه کرد.وقتی نوبت به پینک رسید پادشاه از او پرسید :((پس گیاه تو کو؟))

پینک ماجرا را برای پادشاه بازگو کرد.در این هنگام پادشاه دست پینک را بالا برد و اورا جانشین خود اعلام کرد.همه جوانها اعتراض کردند.

پادشاه روی تخت نشست و گفت:((این جوان درستکارترین جوان شهر است.من قبلا همه دانه هارا در آب جوشانده بودم بنابر این هیچ یک از دانه ها نمی بایست رشد می کردند!))

جمعه یکم آبان 1388 ساعت 21:58| نویسنده :  شبنم  | 
خاطره مهر88
شور می گیرد دلم با شور و حال مدرسه           خاطراتی دارم از آن قیل و قال مدرسه

جمع ما جمع است یاران بهر ما ملحق شوید      نیست هرگز محفلی همچون مثال مدرسه

                                                      

سلام!

امروز چهار شنبه اول مهر ۸۸ برایم یک روز زیبا و به یاد ماندنی بود و یکی از بهترین خاطرات زندگی ام رقم خورد.

دیدن شاگردان وهمکاران در این روز همواره برایم زیبا و جذاب بوده و هست و شور و اشتیاق دانش آموزان این جذابیت را دو چندان می کند.

پ.ن۱: دانش آموزان برای من مثل گلهای زیبا و رنگارنگی هستند که استشمام عطر وجودشان همیشه باعث آرامش خاطرم می شود.

پ.ن۲:ابراز احساسات پاک و لطیف آنها در این روز من را به کارم دلگرم می کند تا جایی که به انتخاب شغلم می بالم.

با آرزوی موفقیت برای همه

 

چهارشنبه یکم مهر 1388 ساعت 22:11| نویسنده :  شبنم  | 
زبان عشق

مولانا خاتم الانبیا ء (صلی الله علیه و آله):

ماه رمضان " رمضان نامیده شد زیرا در این ماه گناهان سوزانده می شود.

                                              

به هر طریقی که دوست داری و به هر زبان که می خواهی به درگاه خدا دعا کن . خدا همه زبانهارا می داند به ویژه زبان سکوت را زبان دل را

این زبان" زبان عشق است...

                                      

حلول ماه رمضان مبارک و التماس دعا...

یکشنبه یکم شهریور 1388 ساعت 2:2| نویسنده :  شبنم  | 
داستان کوتاه
مانع

در زمان های قدیم پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای آنکه عکس العمل مردم را ببیند خودش را جایی مخفی کرد .

بعضی از از بازرگانان و ندیمان ثروتمندپادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند.

بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد.حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای ست و...باوجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط راه بر نمی داشت.

نزدیک غروب یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود نزدیک سنگ شد.

بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد.

ناگهان کیسه ای را دید که وسط جاده و زیر تخته سنگ قرار داده شده بود.کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد.

پادشاه در آن یادداشت نوشته بود:((هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد))

پنجشنبه یکم مرداد 1388 ساعت 1:57| نویسنده :  شبنم  | 
مطالب پیشین
  1. رمضان
  2. داستان کوتاه
  3. تبریک سال نو
  4. نیایش
  5. داستان کوتاه
  6. خاطره مهر88
  7. زبان عشق
  8. داستان کوتاه
  9. می دانیم که...
  10. سریال یوسف پیامبر
  11. هنر مدادبودن
  12. تقدیر وتشکر از اولین معلمم
  13. مهربانی
درباره وبلاگ
سلام من یک معلم هستم وکارم را خیلی دوست دارم.
در این وبلاگ قصد دارم سبدی از سیبهای سرخ دستچین شده را که طعم هر کدام یاد آور خاطرات به یاد ماندنی ،جملات ادبی زیبا و مطالب خواندنی است به شما تقدیم کنم.امید است با نظرات خود به پربار شدن این مطالب کمک کنید
طراح قالب
مرجع وبمسترهای فارسی زبان
آمار وبلاگ
کاربران آنلاین: نفر
بازديدها : بار

جهت کپی URL فید RSS این وبلاگ کلیک کنید
RSS چیست ؟

Powered by BLOGFA.COM